سرمایه ملی، فرانک آقاصفی – پشت چراغ قرمز در تقاطعی میانههای شهر تهران ایستادهای… چراغی دو یا سه زمانه و حتی شاید بیشتر!
اینقدر زمان داری که تمام برنامه روز را یک بار مرور کنی! و گاهی هم به این می اندیشی که چرا چراغ سوی دیگر تقاطع بهرغم ترافیک یکسان، زمان کمتری دارد؟

صدای بوق ماشینها از عمق افکار به بیرون پرتت میکند؛ بهراستی مگر چه مدت است که چراغ سبز شده؟!
یکی از اقوام فقید ما در همین خصوص میگفت: «کوتاه ترین فاصله زمانی اندازهگیریشده در دنیا، فاصله سبز شدن چراغ راهنمایی در ایران تا شنیدن صدای بوق ماشینهاست!»
دنده، گاز، حرکت! هنوز دنده یک را پر نکردهای که مجبور به توقف می شوی…
در این شهر پرترافیک و شلوغ و پر از دود، لحظهها را میشماری تا خودرویی که قبل از تو از چراغ سبز عبور کرده بود، به حرکت درآید… لحظهها پشت سر هم می گذرند و اثری از عبور خودروهای جلویی نیست… گویی طلسمی بر جان شهر افتاده است…
در افکار خود غوطهوری که صدای بوق خودرو دیگری تو را به خود می آورد… نگاهی از سر طلبکاری به سمت چپ می اندازی… ماشینی که چراغ راهش سبز شده در انتظار حرکت است و خودرو تو همچون سدی بر سر راهش… نه راهی به پیش و نه راهی به پس…
در میانه چهارراهی و نه راه خودت باز است، نه دیگری را راه رفتن میدهی؛ شاید سد کردن راه او تا زمانی که راه بر تو باز شود ادامه یابد و ناگهان به خود میآیی و شرمنده میشوی که چه ناخودآگاه درحالیکه راه رفتن نداشتهای، صرفا با حرکت رو به جلو، راه دیگری را هم بستهای و چراغ او را هم چند زمانه کردهای!